روایت اول
عرقی که از پیشانی قابله ام چکید و غلطان در نافم جمع شد حکایت از درد فراوان مادرم بود ... اینگونه من سرد شدم ...
روایت دوم
شاید تنهاترین موفقیتم در زندگی آن لحظه ای بود که قابله ام را قبل از مرگش دیدم و او به من گفت در چله ی زمستان به دنیا آمده ای ... کسی بر تولد من شهادت داده بود !
روایت سوم
من بیش از سه دهه زنده مانده ام و تا ساعاتی دیگر وارد ۳۴ سال زندگی می شوم به همین سادگی. من بیش از سه دهه زندگی کرده ام ولی سادگی اش را باور نکنید....
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط جعفر ابراهیمی ازندریانی